فراست نامه سهمیه بندی
گويند در اندک مانده به ولايات خاوري دنيا و يا بنابر اقوال قويه در مرکز ارض خاکي، بلادي است مشهور و محمود و معمور، با مردماني مهنشان ومهربان و خوش زبان، و راقم سطوري در حال بهم ريسيدن آسمان و ريسمان!
در اين بلاد نفتخيز، آن عصاره فرار و محرک چرخهاي دوار، هم ارزش آب چشمه بود! حکايت وفور روغن مذکور که در متون جديده به «بنزين» موسوم شده، خود حکايتي است مبسوط و مشروح! بنابر تظاهرات آگاهان امور، دول سابق براي جامه عمل پوشاندن به امل «کاهش تورم» کرور کرور رايانه دولتي را مصروف ارزاني بنزين کردند، تا مبادا زخمهاي ديگر بر پيکر اقشار آسيبپذير وارد آيد!
در اين ميان نکتهاي که مغفول مانده بود اينکه؛ بنزين قوت قالب اتول است و ملت مستضعف را چه به اتول!
از ديگر سوي، بنابر سيادتهاي فکورانه دول تجدد خواه جهان –که دولت ما نيز از آن مستثني نيست- فزوني توليد اجناس و توزيع ارزاق و توسيع ارقام و توبيخ اشرار و توصيف احزاب و توفيق اهداف و قسعليهذا، در معرض التفات قرار گرفته است و به ناچار اتول نيز مشمول اين فروني شد و هزار هزار درشکه دودي راهي معابر عمومي!
در اين لحظه محتمل است تذکاري به اذهان فراخ و مبارک ناظران متن حاضر متبادر شود که: «فزوني اتول را چه به ياران بنزين! و اساسا چه ربطي گوش دارد به شقيقه؟!»
خدمت با سعادت دوستان معروض ميدارم که گوش آلتي است چسبيده به شقيقه! و به همين منوال، عليرغم تنافر ظاهري قضاياي مطروحه، کثرت اتولها موجب فزوني مصرف بنزين گشت، تا بدانجا که؛
نصيحت کرد پيري در دم مرگ
به وراثش نمايش داده يک برگ
بگفتا: «قيمت اين برگ تازه
بسي افزونتر از بنزين و گازه
چو بنزين همتراز آب خوردن
نميصرفد خران را بار بردن
ز فوج مصرف افزون بنزين
ستوران هم رها گشته از زين!
از دگر سوي ديگر، ارزاني بنزين، موجبات اسرافي همهگير را فراهم نمود، هيچ حصري براي مصرف اتول متصور نبود و هيچ بنيبشري حاضر نبود به منظور صرفهجويي بنزين، اتول اسقاطش را تعويض کناد! و کار تا بدانجا رسيد که در محاسبات اقتصادي استفاده از اتول به منظور ابتياع نان از سر محل مصروف به صرفهتر از مخارج استهلاک پايپوش شد!
اوضاع به همين منوال بود که ناگاه حاکمان، سياستي سترگ انديشه کردند و پاي در راهي عظيم نهادند. ديري نپاييد که مردمان جملگي صاحب «کارت بافراست سوخت» شدند! تا حجم مصارفشان سهميهبندي شود.
به تدبيري نوين از سوي دولت
مقر عزل و نصب و کسر و صولت
مهيا شد «اداتي بافراست»
به ظن بددلان؛ بهر خساست!
چندي بعد و در شبي مهتابي، جارچيان خبر آوردند که تا ساعاتي بعد بنزين سهميهبندي مي شود و اينچنين شد که اتولداران در حرکتي خودجوش به مبادي توزيع بنزين سرازير شدند و شد آنچه شد! به قول بزرگي که گفت: «هر ميلادي را شوخ و خيني است!» اين ميلاد هم اينچنين شد. خداوند مولود بنزين را صالح گرداناد!
پس از برنامه سهميهبندي
به گوش نفت دزدان رفت پندي
الا اي دست اندر امر قاچاق
نشين و مُک بزن بر گرد سماق
به پايان آمد اين سور کذايي
درآمدهاي انبوه و فضايي
دعايي ميکنم بر عرض باري
شما آمين کنيد و روزهداري؛
خداوندا به حق حد مستان
فراست را از اين اوراق مستان!
منتشر شده در: سایت اقتصاد پنهان
September 30, 2007 11:29 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
حكايت مافياي چاق؛قاچاق
به نام خداوند جان آفرين/ دو صد شعر گفتم ؛ يه بيتش همين!
آوردهاند كه در عصر كثرت طرحهاي زودبازده و قلت كارخانجات دولتي با بازده! و در زمانه صعود شاخص هاي بورس روز و افول سهام داوجونز و در دورهي ظهور كالاي ارزان چيني و وفور عمل زيبايي بيني!
زماني كه اوضاع، هچل هفت بود / همه جنگها بـر سر نفت بـود
به وقتي كـه دولت همه كاره بـود / ته كفش صاحب سخن پاره بود؛
جماعتي از رندان و تن بر كف نهاده براي زندان، پاي در راهي خطير نهاده بودندي ؛فطير ! اين شيران بيشه تدبير و شجاعان بركهي تزوير، چنان حيلتي بكردندي كه چراغ اقتصاد مملكت را نيم سوز كردندي!
اين جماعت تاجرنما، كالاهاي اساسي و غير اساسي را از مبادي قانونيو غير قانوني قاچاق ميكردندي و جيبهاي بي انتهايشان را چاق!
گهي با رشوه و گه زير آبي / به دنبال زر و پول و كبابي!
گروهي از اين جماعت رندان ؛ با موتور و شتر قاچاق مينمودندي و جمعي دگر با كشتي نفت كش و آسمان پيماي باركش! خرده پاها در كمركش كوهها و كشاكش دشتها و دانه درشتان لا به لاي بوروكراسي اداري و پيچ و خم قراردادهاي تجاري!
گروهي باندي و رانتي و دستهاي تنها و بي گارانتي! گروهي چند كرور تني و جمعي، گرمي و مثقالي! جماعتي درگير اقتصادي كلان و گروهي در ميان خرد تجارتي نهان! دسته اول ؛ پايتخت نشين و دسته دوم ؛ لب مرز نشين.
چون دسته نخست را ميگرفتندي ؛ نامشان ج – ج يا الف – ب بودندي و چون دسته دوم گرفتار مي آمدندي ؛ نامشان حسن ترقه و قادر يواش !
ليكن اين جماعت از خرد و كلان در خصلتي شريك بودندي ؛ خصلتي موسوم به مارمولك بودن!
خصوصيتي كه آنان را درگير واگير فيلترها و صافيهاي اداري و انتظامي ياري ميكردندي! اي كه خدايشان نيامرزاد!
در وصف گودي فاجعه همان بس كه روايت است ؛ حجم سوخت ناپديد شده كشورمان در سنه ماضي ؛ كمي كمتر از دو برابر حجم سوختي است كه دولت فخيمه كانادا به همراه جميع رعيتش مصرف كرده است !
اساسا اين جماعت قاچاقچي در قيد و بند كالاي خاصي نبودندي و از شير مرغ تا جان آدميزاد را در حوزه تجارت پنهان خود گرد آوردندي!
يكي در كار نفت و سوخت و بنزين / دگر رندان همه اجناس، جز اين
يكي زين سو بدان سو مي پراند / دگر زان سو بدين سو ميدواند
قاچاق ؛ يك قصه تلخ و حجيم است / ورايش كيد شيطان رجيم است
القصه كه ديرزماني است فيتيله پيچ شدن اقتصاد – به روايتي بيمار – كشورمان تا حدودي مديون همين قاچاق كالاست.
روايتش با ما و درمانش با خدا و بندگان مسئول خدا !
منتشر شده در: سایت اقتصاد پنهان
September 28, 2007 1:09 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
احسن الاخبار
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادنــــد / گــویی از شهد خبر، شیر و دونــــــــــــــــــاتم دادند!
دو سه من چاق شدم از اثر آن پــــیغام / هوشم از ســـــــــــر برمیــــــد؛ آب نبـــــــاتم دادند!
نئشه از بوی خوشش، فکر نمودم انگار / دو سه ملیون تومنی برگ براتـــــــــــــــــــــم دادند!
یا که از گنبد زرین امـــــــــــــام هــشتم / به تبــــــــــــــــــــــرک، دوگــزی تکه مــــــلاتم دادند!
موقع خـــلسه طـولانی بعد از اخـــــــبار / خواب دیدم که بهشتی شدم و سیب کلاتم دادند!
شـوهری یافته این یانگوم مادر مــــــرده / یــــــا که گویی دو سه خُم شیره تـــــــــــاتم دادند!
در پــی یافتن یک خـــــــــــبر از این بهتر / جــمعی از ســـاده دلان صد صـــــــــــــــلواتم دادند!
September 23, 2007 12:29 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
Die hard
«The hard place» این عبارتی بود که در نمایی از یک فیلم طنز آمریکایی، بر روی نقشه گربه نشان کشورمان نوشته شده بود!
هر چند این آمریکایی های امپریالیستِ پراگماتیستِ یوتیلیتاریانیستِ اندویدوالیکتیک و این یانکی های بی تربیتِ بی نزاکتِ بی ادبِ بی هویتِ هفت تا بد!!! معمولا بیشتر از کالابرگشان حرف مفت بلغور می کنند، ولی در بادی امر و در این مورد خاص، زیاد هم بیراهه نرفته اند!
به ضرس قاطع، جوانب و شواهد گسترده و پدر و مادرداری در توجیه این قضیه، برای همگنان معلوم و مشهود است!
اما غرض از این همه آسمان و ریسمان به هم بافتن، نقل این مضمون بود که؛ چندی قبل به دنبال رکود بازار مسکن در ایالات متحده، تقریبا تمامی بورسهای جهان، دوره ای از افت شدید ارزش سهام را تجربه کردند. نکته جالب اینجا بود که در این هیر و ویر و همزمان با این بحران، بورس کشورمان به تنهایی یک دوره شدید رشد را تجربه می کرد! این ساز مخالف در جریان حادثه یازده سپتامبر و حمله آمریکا به عراق نیز تکرار شده بود و علیرغم یک بلبشو جهانی در عرصه اقتصاد، در بورس کشورمان آب از آب تکان نخورده بود!
ظاهرا هموطنان ما و بالطبع سهامداران برخاسته از این مردم، به قدری درگیر مشکلات و مصائب مختلف هستند و به اندازه ای در انتظار حوادث صعب و عجیب و غریب به سر می بردند که، در مقابل آنها اتفاقاتی چون یازده سپتامبر، جنگ عراق و افغانستان و حتی افت اقتصاد جهانی حوادث مهمی تلقی نمی شوند!
September 18, 2007 3:06 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
لی لی در لالای انقلابی مخملی
بنا بر اعلام رسانه ها؛ تاج بخش از نبود استخر در سوئیت انفرادی خود در زندان اوین گلایه کرد!
در همین راستا یک شاعر معلوم الحال وطنی اظهار داشت:
الا ای طـفل بــــابــــا بند رفتی؟! / و یا انگاشتی ماهِ عســــل دربند رفــــــــتی؟!
شنیدم در سوئیت انـــــــــفرادی / معاشت گشته چــــــون افـــــــراد عـــــــــادی!
عزیزم خرد و خوراکت براه است؟ / چرا پیـــــــراهن و پیژامه هایت راه راه است؟!
فدایــت! ساندویچت گوجه دارد؟! / بمیرم من! رژیــمت هفته ای یک جوجه دارد!
نگو استخر در ســلول او نیست! / کلوخی بس زمخت است، این که رو نیست!
دعا کن جرمــهایت مخملین بود! / و الا آرزویــــــــت رؤیت روی کرام الکاتبین بود!
September 14, 2007 8:12 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (10)
|
لینک (0)
مانیفیست یک آلزایمری حاد!
چه کسی لنگه جوراب مرا کش رفته؟!
ای زن این لنگه کجاست؟!
طاقتم سر رفته!
دو سه دم زور بر این کله معیوب زدم!
عاقبت نکته ریزی به مخم واصل شد!
کاشف آمد که شکی حاصل شد؛
چون که از بیخ ندارم همسر!
باید افزون تر از این فکر کنم
به نظر نکته خوبی ز مخم ساطع شد؛
آن دگر لنگه جوراب کجاست؟!
من چرا در پی یک لنگه فقط می گردم؟!
باید اندیشه کنم، فکری سخت
نکند این زن من شسته و آویخته باشد بر رخت!
آه! کز فتنه تن سوز زنان بس عجب است!
پنجه شان یک وجب است!
زن ندارم که چنین فتنه جانم گشته!
چه کسی لنگه جوراب مرا کش رفته؟!
***
نکند کار نسیم است چنین خبط عظیم!
اندکی خم شدم از پنجرۀ رو به حیاط...
چه عجب سر به لب نرده نکوبیدم باز!
و در این تجربه سخت و دراز؛
نکته دیگری آموختم از این کرده؛
خم شده این نرده!
و پس از آن ز خودم پرسیدم؛
چه شده آن پرده؟!
و چرا نیست نشانی ز پنیر و ارده!؟
آه! یک کشف دگر!
یادم آمد که چرا صبح نخوردم چیزی!!!
چون که یخچال نبود!
تلفن، تلویزیون، روکش گیتار نبود!
وای! دزدی شده در خانه من!
چه کسی قاب زده شانه من!؟
لیک با این همه من خندیدم!
چون که در آخر این سیر سخن فهمیدم؛
چه کسی لنگه جوراب مرا کش رفته!
September 12, 2007 10:43 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
نمک بر زخم کهنه!
حافظ:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدنــــد / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدنــــد!
صائب:
در میخانه که باز است چرا حافــظ گفت / دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند!
شهریار:
در میخانه نبد بسته ولی حــــرمت می / واجب آمد که ملائک در میخانه زدنــد!
معلوم الحال!:
دَرو ول کن اخوی، اصل سخن این بوده: / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدنــــد!
September 10, 2007 5:32 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)