« زهد دختر همسايه! | صفحه اصلی | عاقبت مرغ متال باز »
راز دل

اگر بندم از بند بـــازم کنند به برق اتصال سه فازم کنند
اگر حلقه آويز دارم کنند سيانيد نقره به کارم کنند
وگر آمپول بـــــــــاد بر رگ زنـند به تيزی٬ تن اين سيه رگ زنند...
و اينک به فـکری که ذکرت کنم؟ بگويم: دريغا که کتمان فکرت کنم!
همی بردَرم جامه و لت شَوم ز عشقت گـــــرفتار ذلت شوم؟
بنالــــــم كه: ليلی بيا در بَرم! زليخا عيان شو! بشين بر سرم!
زَنم سيم آخر٬ رَوم بيـــستون كه روغن بسوزاند اين پيستون؟
تو انديشه كردی كه اين شاعران بلا همه ‹هـــــــو› كنان می روند كربـــلا؟
همه عارف و جملگی صــادقند نه هيزند و بددل٬‌ همه عاشقند؟
نه جانان من! حرف مفت است اين شنو!‌حيلتی بس كلفت اســـت اين!
نه فرهاد از عـــــشق آرُخ زده نه آفسايد با شعر خود مُخ زده!

منتشر شده در وبلاگ قبلي

توسط در August 23, 2005 3:57 PM |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.asahand.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/27

نظرات
نظر شما