پیش درآمد: در هفتم فوریه ی 2010، ارتش آمریکا طی یک حمله ی گسترده به تاسیسات زیربنائی ایران، جنگی را آغاز می کند که دو سال پس از آغاز جنگ؛ به شکست ارتش آمریکا و اشغال واشنگتن به دست بسیجیان مخلص می انجامد!!! (سعی کن به اعصابت مسلط باشی؛ شروع داستان مستلزم نوشتن چنین مقدمه ی طنزی بود!)
«دهم دسامبر 2028، هوستون، میدان امام، کلیسای جامع!
یک کابوی مسلح وارد کلیسا شده و به سمت اطاقک اعتراف کلیسا می رود...
سلام کشیش/ سلامٌ علیکم و رحمت ا...!! فرزندم! چه گناهی کرده ای که اینچنین پریشانی؟/ کشیش دیشب سر پخش مستقیم کانال سه با بروبچ شرط بندی کردیم، بعد بازی دعوامون شد! جک با بیل زد تو سر پل! من هم با جک زدم تو شیکم بیل!(کشیش با چشمانی باز قضیه را دنبال می کند) بعد پل با جک می خواست بزنه تو سر بیل که بیل با بیل زد تو سر من! من هم جک رو از پنجره انداختم پایین!/ مُرد؟/ آره کشیش! جک ماشین افتاد تو سر مرغ همسایه!/ فرزندم گرفتی ما رو؟ این که گناهی نیست! ولی احتیاط واجب آن است که چهل فقیر را سیر کنی!/ کشیش می خوام در اولین فرصت به «سالت لیک سیتی» برم و توی امامزاده «سانتا سوزی» دخیل ببندم!(و با هیجان ادامه می دهد) راستی تا حالا عکس این سانتا سوزیه رو دیدی؟ یَک تیکه ایه که نگو!!/ منظورت این بود که تمثالی بسیار نورانی دارد؟/(با سرخوردگی) آره! همون! راستی کشیش جان -گلاب به روتون- دو تا اشکال شرعی هم داشتم!/ بگو فرزندم!/ نوکرتم به مولا! یکی اینه که من با احکام جدید طهارت مشکل دارم! مطلع هستین که طهارت با آفتابه توی توالت فرنگی یوخده دردسر داره! راه بهتری نیست؟ و بعدی اینکه می ترسم توی گناه بیفتم! ممکنه یکی از همین راهبه ها رو برام صیغه کنی؟!/ فرزندم مشکل اولت با کلوخ و دومی با تقوی قابل حل است! چرا که همه ی ضعیفه های کلیسای جامع در صیغه ی خودم هستند!! اینقدر هم وقت ما را نگیر و شیرینی ما هم یادت نرود فرزندم!!!
و لحظاتی بعد کابوی جوان از کلیسا خارج می شود. در همان حال که او به سمت کافه سنتی روبروی کلیسا می رود، جک و بیل در گوشه ی دیگر از شهر، بانک ملی هوستون را خالی کرده و در حال فرارند! و کابوی جوان؛ تبهکارترین مرد شهر، با خیالی آسوده که یک شاهد معتبر برای ساعات ارتکاب جرم دست و پا کرده، برای کشیدن قلیان به کافه ای می رود که صدای نوحه ی Remix Dance «سانت مایکل آهنگران» از آن به گوش می رسد!!»

