چنین روایت کنند که؛ روزی امیر سردار از بهر امری خطیر، تلفنی با دربار تماسیدن گرفت و بعد از بوقی چند، صدایی زنانه چنین بپاسخید که:
- اللو.....بففرمایید!(به مد فاء دیّم)
- نوکر خانه زاد؛ امیر سردار مستع اوقات شده، اگر اعلی حضرت اذن دخول فرمایند، عریضه ای مهم به عرضشان خواهم رساند.
- پاپی با برو بچ نوکر مستخدم رفته شیکار پلنگ، خیلی مهمه بگو بهش می گم!
- پس شخصاً برای تسلیم عریضه به حضور انور همایونی شرفیاب خواهم شد...خدا نگهدار!
- شما همونی نیستی که تو منطقه، با دشمنای پاپی دعوا می کردین!؟( نکته اخلاقی 1: در یک گفتگوی تلفنی با یک خانوم محترم و غیره، خداحافظی به معنی پایان مکالمه نیست!)
- ( در این لحظه جناب امیر جوگیر می شوند) مرحبا بر ابنای ایران زمین، که رشادت های مردان مرد را فراموش نکرده اند...آری من بارها با غوریان و سوریان و... جنگیده ام و سر سرداران به زیر آورده ام و ال و بل...!( نکته اخلاقی 2: برای به حرف در آوردن تودار ترین مردان، کافی است زمینه را برای خودستایی - لاف- آنها فراهم کنید!)...و من آنم که دست سردار بزرگ غوری را به ضرب شمشیری کندم!
- خون اومد؟!!!...واااای من هر وقت خون ببینم حالم بد می شه( نکته غیر اخلاقی: بمیرم برات)
- ... و من هم اویم که به ضرب گرز گران، مغز سرداری را فرش زمین کردم.
- مُرد؟!؟!؟
-آره! و هم آنجا بود که فردوسی این بیت معروف خود را بسرایید که:
زمـــــــــــــــــــــــــــــین گفت ای ول! فـــــــــــلک گفت دستت درست!
زمان گفت بابا تو دیگه کی هستی؟! مه گفت بی خیال بابا. خودتی؟!
و حتی عکسی یادگاری هم با جسدش بیانداختیم؛ که در آتش سوزی تخت جمشید از بین رفت.
- آی کیو! فردوسی که مال قرن هفتمه! الان قرن ششمه!!!
(الحق که دختر همون پادشاه مشنگی که آخرین پادشاه سلسله اش بود! این چه وضع مخ زدنه!)
- دختر پادشاه: من هر چی هیچ چی نمی گم تو پر رو میشی ها...سرت به نوشتن وبلاگت باشه!
( اینجوریه دیگه؟ ضد حال می زنی حالا؟ یکی طلبت!)
- امیر سردار( در حالی که رادیاتش خنک شده!): حاج خانوم چیزی فرمودید؟
- نه عزیزم! ولی حاج خانوم مامانته! من خانوم رودابه خانوم هستم معروف به ژیگول السلطنه! البته تو مسنجر من رو با آی دی" آرمیتا دوصفرهفت" می شناسن!
بقيه شو خلاصه کنم که با همه ی اين حرفا آب اين دو تا تو يه جوب نمی ره و قضيه بعد از اينکه معلوم ميشه اين آقا سه تا زن ديگه تو حرمسراش داره؛ فيصله پيدا می کنه!!!
چند ماه بعد سوريان حمله می کنند و سلسله ی پاپی تموم ميشه و اين خانومه هم همراه باباش کشته ميشه!!
- دختر پادشاه: نــــــــــــــــــــــه!
خيلی خوب! نمی کشنش! بلکه به کلفتی يکی از اميران سوری در می آد!!(نکته اخلاقی ۳: با بلاگر جماعت در نيفت؛ هر چی بخوان می گن!)
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.asahand.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/19

