مرد بر بالین همسر رو به موتش ایستاده...
مرد: عزیزم ...! وصیتی نداری عزیزم؟
زن: عزیزم هنوز که چیزی معلوم نیست! شاید بهتر شدم.
مرد: نه عزیزم! همه چی معلومه، دکترا جوابت کردن عزیزم!
زن: عزیزم فکر نمی کنی اگه این حرفو بهم نمی گفتی، بهتر بود؟
مرد: نه عزیزم. می خوام موقع مردنت پیشت باشم عزیزم!
زن: مگه می خوای جایی بری عزیزم؟
مرد: آره عزیزم! یه سفر کاری برام پیش اومده عزیزم.
زن: پس دوست دارم به آخرین وصیتم عمل کنی.
مرد: عزیزم زود بگو، من باید برم عزیزم!
زن: می خوام اگه ازدواج کردی، این حلقه ی منو دست همسرت بکنی.
مرد: عزیزم این انگشتر برا اون خیلی گشاده. عزیزم!!!
زن: عزیزم! همیشه دوست داشتم بعد از تو بمیرم عزیزم.
مرد: عزیزم! آرزوتو به گور می بری عزیزم!
زن: نه عزیزم! یادته امروز صبح آب میوه ی منو خوردی؟عزیزم!
مرد: آره عزیزم، خیلی خوشمزه بود. عزیزم!
زن: عزیزم چون می دونستم تو می خوریش عزیزم، یه خورده
سم توش ریختم عزیزم.
مرد: نه!!!
زن: آره عزیزم !
مرد: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
زن: آره عزیزم! تا یه ساعت دیگه...،عزیزم...،
روده هات می ریزن تو دهنت... ، عزیزم!
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.asahand.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/14

