« سيب نيم خورده | صفحه اصلی | تراژدي »
عشق ـ۲

مرد بر بالین همسر رو به موتش ایستاده...

مرد: عزیزم ...! وصیتی نداری عزیزم؟

زن: عزیزم هنوز که چیزی معلوم نیست! شاید بهتر شدم.

مرد: نه عزیزم! همه چی معلومه، دکترا جوابت کردن عزیزم!

زن: عزیزم فکر نمی کنی اگه این حرفو بهم نمی گفتی، بهتر بود؟

مرد: نه عزیزم. می خوام موقع مردنت پیشت باشم عزیزم!

زن: مگه می خوای جایی بری عزیزم؟

مرد: آره عزیزم! یه سفر کاری برام پیش اومده عزیزم.

زن: پس دوست دارم به آخرین وصیتم عمل کنی.

مرد: عزیزم زود بگو، من باید برم عزیزم!

زن: می خوام اگه ازدواج کردی، این حلقه ی منو دست همسرت بکنی.

مرد: عزیزم این انگشتر برا اون خیلی گشاده. عزیزم!!!

زن: عزیزم! همیشه دوست داشتم بعد از تو بمیرم عزیزم.

مرد: عزیزم! آرزوتو به گور می بری عزیزم!

زن: نه عزیزم! یادته امروز صبح آب میوه ی منو خوردی؟عزیزم!

مرد: آره عزیزم، خیلی خوشمزه بود. عزیزم!

زن: عزیزم چون می دونستم تو می خوریش عزیزم، یه خورده

سم توش ریختم عزیزم.

مرد: نه!!!

زن: آره عزیزم !

مرد: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

زن: آره عزیزم! تا یه ساعت دیگه...،عزیزم...،

روده هات می ریزن تو دهنت... ، عزیزم!

منتشر شده در وبلاگ سابق

توسط در November 14, 2003 1:54 PM |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.asahand.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/14

نظرات
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.